احمد بن حسين بن على كاتب
143
تاريخ جديد يزد ( فارسى )
اداى قرض به صحبت شيخ اندايان رفت . شيخ چون [ 188 ] در بشرهء او ديد نور ولايت مشاهده كرد و گفت اى محمّد حال چگونه است ؟ واقعه بازگفت . شيخ اندايان چشم و روى او بوسه داد و بر اسم او لقب بيفزود و او را گفت تقى الدين دادا محمد دادى و دادند ، مبارك « 1 » باد ! بستان اين دستار الجه و بر سر پيچ كه اين شعار تو و فرزندان تو و مريدان تو خواهد بود و او را به ولايت يزد ارشاد فرمود . شيخ متوجّه اين « 2 » ديار شد و به قريهء اردكان كه از ولايت ميبد است آمد و طرح خانقاه بينداخت و بسيار زمين صحرائى احيا كرد و مزروع گردانيد و در خانقاه آش به فقرا روان كرد و مردم قريه تمام او را مريد شدند و كرامات / 160 / ازو مشاهده مىكردند و مردم اطراف روى به دو نهاده و دست ارادت به دو دادند . و حقّ تعالى وى را فرزندان صالح خداىشناس كرامت كرده : محمود شاه ، و على شاه ، و ابو بكر شاه ، و محمد شاه . به اتفاق فرزندان متوجه كعبه شد و به زيارت روضهء مقّدسهء حضرت رسالت « 3 » رفتند و بازگرديدند و فرزندان او همه اهل ولايت شدند . و چون شيخ در اردكان قرار گرفت در آن سال در يزد قاضى مولانا شهاب الدين بن مسعود با عمران بود ، و جمعى از معاندان [ 189 ] شيخ دادا نزد او رفتند كه شيخ جاهل اصفهانى آمده است و دعوت مىكند و ارشاد خلايق مىكند . نه علمى و نه دانشى دارد ! قاضى جمعى ملازمان خود را فرستاد و شيخ را به شهر طلب كرد . چون شيخ به شهر آمد به مجلس قاضى حاضر شد و قاضى را گفتند كه شيخ آمده است . با خود گفت كه شيخى عامى كه راه به طهارت خود نبرد چه ارشاد تواند كرد ؟ زمانى توقّف كرد و بعد از آن به مجلس آمد . چون در بشرهء شيخ نگاه كرد حال بر او بگرديد . خواست كه دست شيخ بوسه دهد . شيخ تبّسمى فرمود كه اى قاضى ، شيخى عامى كه راه به طهارت خود نبرد دست او بوسيدن از جهل بود ! مولانا شهاب الدين در پاى او افتاد و اعضاى او به لرزه درآمد . شيخ او را استمالت داد و بنشاند . قاضى از شيخ چند سؤال عامى بكرد . شيخ
--> ( 1 ) . ف : مباركت . ( 2 ) . از اينجا تا سطر اول در صفحهء 162 از نسخهء « م » افتاده است و با نسخهء « مل » مقابله شد . ( 3 ) . ف : رسالتپناه .